تبلیغات
وبلاگی واسه دلای تنها - آخرین امید
آخرین امید

مرا بگذار وبگذر

که شمعی به پایان رسیده ام،در هزاران شام پر شکیب

و قندیلهایم هر یک

خاکستر متبلوریست از یک جان ناکام .

من دیگر بر پا نخواهم ایستاد ،

چونانکه خاکستر ،دیگر شاخه ی درخت نخواهد شد.

مرا بگذار و بگذر

که گوهری صد پاره ام دور از صدف های پر مهر

گوهر فروشان طماع

مرا با ضربه ها خرد کردند، و هر یک ، پاره ای بر داشتند

بدین امید که پاره هایم گران است

اما گوهر صد پاره را چه ارزش است؟!

مرا بگذار و بگذر

که بیستونی ، مرگ کوهکن دیده ام.

گذشت زمان نقوش منقورم را ، شسته است

و طوفان های موسمی ، خنده های گرم شیرین

و آوای عاشقانه ی فرهادم را ، با خود برده اند.

مرا بگذار و بگذر

که گردا گردم دیوار است

و قفسم  ، بر شاخ درختی است،که سالها قبل خشکیده

و مارهای طلایی گرداگردش پیچیده اند.

اکنون دیگر مرابگذار و بگذر . . .

که اینکه می بینی، نقشی است از یک تندیس متلاشی

که سالها پیش ، به غبار پیوسته است.

و هر ذره اش ، بیستونی گشته

که فرهادش ، تیشه بر سر

به امید آخرین دیدار شیرین

از خون خضاب بسته است.

 

 

( سعید شمس انصاری)

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه 22 دی 1384 و ساعت 08:01 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 24 دی 1384 و ساعت09:01 ق.ظ

This Template Designed By Hadi Mohammadi - T3MP
© 2006 http://dokhtare-tanha.mihanblog.com